گفت : فقیرمگفتند : نیستیگفت : فقیرم باور کنیدگفتند : نیستیگفت شما از حال و رو ز من خبر ندارید و حال و رو زش رو تعریف کرد که چقدر دست هایش خالی است و چه سختی هایی شب و روز میکشد ولی امام هنوز فقط نگاهش میکرند....گفت : به خدا قسم که چیزی ندارم.گفتند : صد دینار به تو بدهیم حاضری بروی و به همه جا بگویی که از ما متنفری ؛ از ما فرزندان محمد؟؟؟گفت : نه ، به خداقسم نهگفتند : هزار دینارنه به خدا قسم نهده هزار دینارنه باز هم دوستتان خواهم داشتگفتند : چهطور میگویی فقیری وقی چیزی داری که با ایم قمیت گزاف هم نمیفروشی ، چهطور میگویی که فقیری وقتی کالای عشق به ما ، در دارایی توست؟؟؟؟
کاش تموم دارایی ما هم عشق به اهل بیت باشه
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی
تاريخ: چهارشنبه
20 تير
1397 ساعت: 12:25